سلام ای دوست،
من گورم،
که در گورم،
من از خاکم،
ودر خاکم،
دفین در کشته خویشم،
و من گور،
یکی عشق کر و کورم،
خداوندا ببخشایم،
جهان از دست من دور است،
و من هم از خدا دورم؛
سلام ای دوست،
تو که خوبی،
خدا را خوب هستی بنده،
بزن بر نیکی ام از لوح جهان فالی،
بکن ای دوست مسرورم!...
«باران بهاری»
_
بر در خانهء هر کس شتری میخوابد***وای بر من اگر از قافله غافل باشم!...
«باران بهاری»
_
واقعا نمیدانم،
خطاب به کدام مخاطب مینویسی؟
به مردهای هم خونت،
به من،
یا به نامردهای هم خیابانی؟
که چشم هاشان هنگام چرا،
شاخ و برگ هایت را میجود!،
می گویم ،کاش جنگل سبز صورت سبزت،
منطقه حفاظت شده بود! ؛
زمانه خوب خراب است،
نسیه که مرده،
عشق محتضر است،
و صداقت در اغماء،
و انسانهایی که شاید به ناچار،
به صداقت عشق نسیه اعتماد میکنند!،
دور و برت پر است،
از چوپان های چرنده ای که،
چای نخورده پسرخاله شده اند،
و مضاف الیه جان را به مضاف جان،
پیوند میزنند و،
جان میخواهند،؛
کاش منطقه حفاظت شده بود،
صورت سبزه ات بهار من;
آه جان می کنم،
وقتی از بهار بی شکوفه،
از بهار بی باران مینویسی،
آتش میگیرم،
وقتی میخوانم،
مخاطب واژه های خواب آلودت،
ضمیر مستتر مجهول است!...
«باران بهاری »
_
...خواهش میکنم،
نقطه ها را بخوان،
کاش میدانستی،
چقدر حرف نگفته را،
خلاصه کرده ام دراین سه نقطه ها!...
«باران بهاری »
_
تو گذشتی...
روز گذشت...
شب گذشت...
بی آفتاب...
بی مهتاب...
زمانی مانده آیا...
نمیدانم الآن است یا بعدا...
که همه جا و هیچ جا...
نه تاریک است نه روشن...
و تو هنوز گذشته ای،میگذری...
از فراز دشت تاریک و روشن...
همیشه همینطور بوده...
مهتاب که می تابد...
چشم ها روشن میشود...
چشمه ها جوشان می شود...
باغت آباد، مهتاب بتاب!...
«باران بهاری »
_
عجب فصلی است،
همهء دلها انگار،
آفتابگردانی شده اند،
آفتاب هم زیاد،
دلها سمت کدام آفتاب بچرخند؟،
سرم سرگیجه دارد،
عینک آفتابی کجاست؟!...
«باران بهاری »
بی حاشیه:
چند سالی است دنیایم بزرگ شده است،
به اندازهء تو،
درست از همان روزی که،
ذهنم به اندازهء فکر تو شده!...
آی مردم روی زمین،آدمیت،زندگی یعنی همین؟،
مردن در راه پول و،
پول دادن محض یک لحظه هوس؟!...
خاک بر فرق بشر،
اگر انسان این است،
یاکه نه!بر سر من،
خاک!با این اوصاف،
اگر آدم باشم حتی،
قدر یک لحظه و بس!...
«باران بهاری»
_
سلام شاعر،
با تو میگویم تا بدانی،
من سوادم ته کشیده،
و نمیفهمم،
الفبای صدای ساکتی را که،
نوشته قلب تو با دست خط خویش؛
من انگار آنجه میبینم را،
و حتی آنچه میفهمم را،
نمیفهمم،
مدامی که،
به دام عشق محصورم،
به حکم قلب مامورم؛
ببین عشق مرا،
چون چشمه میجوشد،
ببین قلب مرا در عشق میکوشد،
و میدانم که میفهمد،
و میفهمم که میداند،
در آنجایی که شخصی هست،
از آن شخصی که قلبش هست،
نمیدانم نمیفهمم،
تویی آن شخص سوم شخص؟،
تویی آن شاعر ساکت؟،
که دل داری و دلداری؟،
و مشهوری به دلداری؟،
بیا تا من بیاموزم سواد از تو،
بیا با عشق،
دلهامان را تو همسو کن،
بیا ای صاحب قلبم،
اگر داری برایم قلب را رو کن!...
«باران بهاری»
_
هر چه که جان خواسته ما آن شدیم،
آینهء خندهء خوبان شدیم،
جان چو به لبخند بیاراست روی،
ما شده ایم خنده ز لبخند اوی،
گر که نخندید و کمی ناز کرد،
شاعر دل قافیه آغاز کرد،
قافیهء اخم که لبخند شد،
قافیه شیرین چو لبش قند شد،
مصرع نازش به نیاز بیت گشت،
آخر شعرش دل ما صید گشت،
دلبر و جان،دلبر شیرین سخن،
وصف رخش کار شب و روز من،
از دو جهان هیچ نخواهم مگر،
خندهء شیرین به من برزگر،
در طلبش پای به سر جان شدم،
کسب طلب ناشده بی جان شدم،
دید پریشانی و بی جانی ام،
هیچ نیاشفت ز ویرانی ام،
بی وطن و بی تن و بی جان و دل،
گر بشوم باز امیدم به دل،
هست اگر جان و دلم زنده است،
ورد لبم هر دم از این زنده است،
خاطر باران اگر افسرده شد،
یا که ز غم مرده و پژمرده شد،
شاد شود گر که گلش شاد باد،
دلبر شیرین ز غم آزاد باد!...
«باران بهاری»
اخم اشکت تلخ است،
ناز چشمت شیرین،
اخم تو ما را مرد،
ناز شستت شیرین!...
«باران بهاری»
روی کاغذی سفید نوشته بود،
طرحی از عشق،
و کاغذ مچاله بود،
برداشتم،
و ریختم در آن باد را،
و ریختم در آن باران را،
و ریختم در آن برف را،
و ریختم در آن ابر را،
و ریختم در آن زمین پوشیده از برگ را پوشیده از برف را،
و ریختم در آن درخت سبز را برهنه را کنده های کهنه را ،
و ریختم در آن یک دنیا گل ;یک جهان پروانه را،
و ریختم در آن بیستون،لیلی و مجنون دیوانه را،
و ریختم در آن سنگ را شیشه را،
و ریختم در آن چشم را،
و ریختم در آن اشک را
و.و.و...،
آه باز هم کاغذ مچاله شد،
سطلی به من نزدیک بود،
و ریختم در آن کاغذ مچاله را،
و زمین پر از زباله شد!،
بی فکر از این همه فکر،
خواستم تصور کنم تو را پیش رو،
ای وای اینبار،
انگار کل جهان مچاله شد!...
_
فکر من جام شراب،
فکر تو باده ء ناب،
پر شد از فکرت فکر،
از سکوتت مهتاب،
جام شد از می لبریز،
دسته گل داد به آب!...
_
ای که عشقت روشنایی،
در دل شام سیاه،
مانده ام تنها،
تو تنهایم مخواه!...
_
شمعم بگذار با عشق تو بسوزم تا پی،
یا که خاموش کنم خود به ناز نفسی،انگشتی!...
_
جمله جهان را که بگیرند نباشد باکم،
که مرا عشقی هست،و آن هم همهء دنیام است!...
«باران بهاری»
آینه جامد است،
آینه ثابت است،
روان باش،
لطیف،
مثل آب!...
_
هفت رنگ هزار بار،
رنگین کمان میشویم،
پاییز که میشود ما،
ما که میبینم،
همه جا همه کس را،
هفت رنگ از پس،
نقاب رنگارنگ،
(حتی موزاییکی که درایوان،
صف آرزویمان را نگاه داشته،
در انتظار،
تا جارو کند باد،
برگهای فاصله را)،
ما که هنوز پاییز را،
رنگارنگ نقاشی میکنیم،
با انگشتهای رنگین کمانی مان!...
_
دعایی میکنم باران ببارد،
تا بدانی،
که دم را تا نخوانیش،
بازدم نیست،
هوا هم هست،
دائم تا همیشه!...
«باران بهاری»
نظرات ()